با مریم جونممممممممممممممممم![]()
![]()



سه روز پیش راسما به عقد و عروسی عشقم مریمم دعوت شدیم دعوت
خیلی سخته خیلی ![]()
یه پسر پولداره که به من ترجیه داده شده فقط به خاطر پولش همین
من هنوزم تا همیشه چشمم به راهته عزیزم دوست دارم![]()
دیگه هیچی ندارم و هیچ چیزی اهمیت نداره
اون که رفته دیگه هیچوقت نمیاد........هالا که گریه دوای دردمه چرا چشمم اشکشا کم میاره............
همه چیز چه آسون تموم شد چه آسون خاطرات این ۴ سال همش جلوی چشممه
دیشب از ساعت ۲ تا ۷ همه جاهایی که با هم رفته بودیما تنها رفتم الان گریه چه حالی میده![]()
![]()
yo no soy abano ti roda pentio
si si no ridona peti veguel




دو نفر که همديگر را خيلي دوست داشتند و يک لحظه نمي توانستند از هم جدا باشند، با
خواندن يک جمله معـــروف از هــم جـــدا مي شــوند تا يکديگر رو امتحان کنند و هــر کــدام
در انتظار ديگــري همديگر را نمي بينند. چون هر دو به صورت اتفاقي و به جمله معروف
ويليام شکسپير بر مي خورند: « عشقت را رها کن، اگر خودش برگشت، مال تو است و اگر
برنگشت از قبل هم مال تو نبوده دو نفر که همديگر را خيلي دوست داشتند و يک لحظه نمي
توانستند از هم جدا باشند، با خواندن يک جمله معـــروف از هم جدا مي شوند . واین نفرت
انگیز است
او را از من گرفتند بی آن که بدانند با من چه می کنند
گناهی بر آنان نیست مقصر منم.
سر راهم سبز شدند و آسان بردندش
گناهی بر آنان نیست مقصر منم.
کسی او را نگرفت خودم دادمش.........چه آسان و ساده
مقصر منم.
او را از دست دادم و به بیهودگی رسیدم...در تاریک ترین لحظه ها به
روشنایی اش دادم و در تنها ترین اوقات به آنها سپردمش
.سکوتم از دستم رفت و گناه از دست رفتنش بر من است
آری مقصر منم.
ميروي و من فقط نگاهت ميکنم تعجب نکن که چرا گريه نميکنم بي تو،
يک عمر فرصت براي گريستن دارم اما براي تماشاي تو،همين يک لحظه باقي است
و شايد همين يک لحظه اجازه زيستن در چشمان تو را داشته باشم


دلم مثل دلت خونه شقایق
چشام دریای بارونه شقایق ![]()
مث مردن میمونه دل بریدن
ولی دل بستن آسونه شقایق![]()

شقایق درد من یکی دوتا نیست
آخه درد من از بیگانه ها نیست
کسی خشکیده خون من رو دستاش
که حتی یک نفس از من جدا نیست
یه شعر ایتالیایی از جووانی پاسکولی
n li ricordi più, dunque, i mattin
meravigliosi? Nuvole a' nostri occhi
rosee di peschi, bianche di susini
parvero: un'aria pendula di fiocchi,
o bianchi o rosa, o l'uno e l'altro: meli
floridi peri, gracili albicocch
Tale quell'orto ci apparì tra i veli
del nostro pianto, e tenne in sé riflessa
per giorni un'improvvisa alba dei cieli
Era, sai, la speranza e la promess
quella; ma l'ape da' suoi bugni uscita
pasceva già l'illusïone; ond'essa
fa, come io faccio, il miele di sua vita
به خاطرشان نمی آوری
پس
بامدادانی شگفت را
ابرهایی را در چشمخانه ها
و گلگونی هلوبنان
و سپیدی آلوکُلان را؟
تو پنداری
هوایی معلق بود از برفدانه ها
یا سپیدی و صورتی ها
یا یکی از پس دیگر
سیب ها و امرودان پربار
و زردآلو بنان نحیف،
همان جالیز
در میان چادر اشک هایمان
بر ما
پدیدار می شد
و روزها
بازتاب بامدادی ناگهانی را
در آسمان
در خویشتن نگاه می داشت.
و این امید بود و پیمان
می دانی ؟
و
زنبوری از کندوی خویش
پا برون می نهاد
و توهمات ما را می زدود
و او نیز
آنگونه که من
نوش حیات خویش را می سازد
چند خط انگلیسی که نمیدونم مال کدوم گرفتاریه تو دفتر شعرام بود

که تا کجا دوستت دارم. Understand how l love you
هميشه در جستجو هستم، l am always seeking but
اما نميتوانم راهي بيابم... cannot find a way….
به آن آني در تو عاشقم، l love in you a something
که تنها خود کاشف آنم that only have descovered
آني فراتر از تويي که دنيا مي شنا سد، the you_ which is beyond the
و تحسين مي کند. you of the world that is
آني که تنها وتنها از آن من است. admired and known by others
آني که هرگز رنگ نمي بازد، a you which is eapecially min
آني که هرگز نمي توانم عشق از او بر گيرم. Which cannot evto love
مردان بيشتر از زنان درگير عشق مي شوند ؟؟؟؟
آخه زنا روح واحساس دارن؟
اونا انقدر سنگن که نمیشه موجود زنده حسابشون کرد![]()
ادامه مطلب






یه عکس ویه شعر که جفتشم خوشگلن

این شعرا حتما بخونید
گرگ های غار از دوریس لسینگ برنده نوبل ادبی ۲۰۰۷
شعری که من دیوونشم شما را نمیدونم ونویسنده ای که
همیشه منتظر اثراشم شما را نمیدونم
Cave Wolves
A she-wolf, spear-dead
Her cub crawls and whines,
ucks the fingers of the killer
Weeping over the dying cub
His mother, breasts aching from a loss
Puts the breast to her milk
Suckles it till teeth are thor,
Presses milk into a bowl
And so the cub lives
Sleeps between the she who feeds him,
And spear-wolf, the boy who loves him.
Others plot to kill the wol.
Enemy, here in their cave.
But one long cold time,
No food, hunger, death,
Their white wolf kills a buck-
White fur on white snow-
He shares, as he would in the pack.
گرگ های غار
گرگ ماده ای، نیزه خورده
بره اش افتاده به خاک ناله کنان
انگشت های قاتل را می مک
گریه کنان برای بره ی مردنی
مادرش، با پستان هایی دردناک
پستانش را به شیر می اندازد
می دوشدش تا نوکش آزرده می شود
شیر را به بشقابی می ریزد
و این طور است که بره زنده می ماند
خوابیده بین آن که غذایش داده است
و گرگ تیر خورده، پسری که دوستش دارد
دیگران نقشه می کشند که گرگ را بکشند
دشمن، همین جا در غارشان
در طی زمانی طولانی و سرد
بی غذایی، گرسنگی، مرگ
گرگ سفیدشان آهویی را می کشد
بزرگ و سفید روی برف سفید
تقسیم اش می کند، آن طور که باید توی بشقاب
قصه های بر باد رفته
گاو ما ما مي كرد. گوسفند بع بع مي كرد. سگ واق واق مي كرد و همه با هم
فرياد مي زدند حسنك كجايي!
شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود. حسنك مدت هاي زيادي است كه
به خانه نمي آيد. او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به
تن مي كند. او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي
خود ژل مي زند. موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به
موهاي خود گلت مي زند.
ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد. كبري گفت تصميم بزرگي گرفته
است.كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با
پتروس چت مي كرد.پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و
چتمي كرد. پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون
زيادچت كرده بود.او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند.
پتروس در حال چت كردن غرق شد.
براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي
ريل ريزش كرده بود. ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت.
ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد. ريزعلي
چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و
منفجر شد. كبري و مسافران قطار مردند.
اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل هميشه سوت و كور بود. الان
چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي
مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ي مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم
مهمان ها را سير كند.
او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد. او كلاس بالايي دارد او فاميل
هاي پولدار دارد. او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او
گوشت خر فروخت. اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي
چوپان دروغگو دارد به همين دليل است كه ديكر در كتاب هاي دبستان آن
داستانهاي قشنگ وجود ندارد.
اگر زمانی
روزگاری
روزی
به هر دليلی
خدايی رخ دهد
من نه از دست موشها و ميدان شكايت می كنم
با كيلوهای چرب شكمی و رانی
نه از دست ايران و ايرانی
من از دست خودم شاكی ام
كه نمی دانم با چه جراتی
بدون خدا به دنيا آمده ام
پر روتر از اين جانداران نديده ام در جهان
كه پروارترينشان
پس افتادن های مفرط من است
يك بار هم كه شده
يك نفر جدی به من گوش كند
پاچه های فضايی
با ران كوتوله نمی خوابند
آدم ها بلند شويد
روی دست هم سوار
!يك عده دارند به ما می خندند
به قبيله ام بد جوری بر خورده است
در این توهمات پیچ در پیچ خاکستری
شاید که دستی سرخ
کبودی گونه های تاریخ را مرهم می نهد
در همین نزدیکی
زیر بار تکرار ثانیه هایی که مدام
چنگ در گریبان هم می زنند
دستی سبز از طراوت گونه ها ی فقر
تیله های بلورین دلی شکسته را
سوال می کند
!شاید که این هجوم کهنه می خواهد
از حلقوم نقره ای آلونک های سر به فلک کشیده
سهم عریان و لخت اندیشه هایی که در باد
بر خود می لرزند را
بستاند
شاید که آن پر نور ترین ستاره
و تمامی ستارگان دیگر
که در قلبشان ذره ای عدالت موج نمی زند
توهمات نورانی ای هستند
که در درون با سیاهی آمیخته اند
شاید که اوج لذت این ستاره ها
به تولد سیاه چاله ها ختم خواهد شد
کاش سیاه چاله ها هم به صداقت قاصدک ایمان می آوردند
کاش قاصدک ها هم می توانستند معجزه کنند
آن وقت شاید آن پرنورترین ستاره
می توانست
عدالت را استنشاق کند
وشاید که عدالت از شیقه های زمان بالا می رفت
و دیگر ثانیه ها دست در گریبان هم نمی کردند
.عکس ببینید و حالشا ببرین (البته شعونات اسلامی کاملا رعایت شده

ادامه مطلب


یک با یک برابر هست یا نه نظر بدید
معلم پای تخته داد می زد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زیر پوششی از گردپنهان بود
ولی آخر کلاسی ها
لواشک بین خود تقسیم می کردند
وان یکی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق می زد
برای آنکه بی خود، های و هو می کرد و با آن شوربی پایان
تساوی های جبری رانشان می داد
خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود
تساوی را چنین بنوشت
یک با یک برابر هست
از میان جمع شاگردان یکی برخاست
همیشه یک نفر باید به پا خیزد
به آرامی سخن سر داد
تساوی اشتباهی فاحش و محض است
معلم
مات بر جا ماند !
و او پرسید
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آیا باز یک با یک برابر بود
سکوت مدهوشی بود و سئوالی سخت
معلم خشمگین فریاد زد
آری برابر بود.
و او با پوزخندی گفت
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود
وانکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت
پایین بود
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که صورت نقره گون
چون قرص مه می داشت
بالا بود
وان سیه چرده که می نالید
پایین بود
اگریک فرد انسان واحد یک بود
این تساوی زیر و رو می شد
حال می پرسم
یک اگر با یک برابر بود
نان و مال مفت خواران
از کجا آماده می گردید
یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد ؟
یک اگر با یک برابر بود
پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟
یا که زیر ضربت شلاق له می گشت ؟
یک اگر با یک برابر بود
پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد ؟
معلم ناله آسا گفت
بچه ها در جزوه های خویش بنویسید:
یک با یک برابر نیست.
چه سرد و سخت است این زمین
بی هدف در این چهار راه خاکی گام بر می دارم به کدام سو می روم ؟
نمی دانم...
در انتهای جاده سوم هجوم نور قلبم را می فشاردو گرمای آن نگرانم می کند
این گرمی سردش مرا تا مرز جنون می کشاند
چه سرد و سخت است این زمین حتی گرمایش نیز سوزش سرما را به همراه دارد
شک دارم آیا گرمایش حقیقت دارد؟
پنج وارون چه معنا دارد؟
خواهر کوچکم از من پرسید.
من به او خندیدم
کمی آزرده وحیرت زده گفت
روی درختان ودیوار دیدم
باز هم خندیدم
گفت دیروز خودم دیدم که
پسر همسایه ...
پنج وارون به مینو میداد.
آنقدر خنده برم داشت که ...
طفلک ترسید.
بغلش کردم وبوسیدم وبا خود گفتم
بعدا وقتی غم ...
سقف کوتاه دلت را خم کرد
بیگمان میفهمی پنج وارون چه معنا دارد.
من چه بگویم به مردمان چو بپرسند
قصه این زخم دیرپای پر از درد؟
لابد باید هیچ گویم ورنه
هرگز دیگر به عشق تن ندهد مرد۰



گفته بودی که چرا محو تماشای منی
و آنچنان مات که یکدم مژه بر هم نزنی
مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود
ناز چشم تو بقدر مژه بر هم زدنم
مرد دوستی نیستی در دشمنی مردانه باش
این دورنگی تا به کی .دوست یا بیگانه باش

من و تو اینجا نمی مانیم . ما جستجو گران تنهایی مطلقیم.
و بی شک آن را در خویش می یابیم!
من وتو مرگ را میفهمیم
چرا که تا اکنون جدای از خویش زیسته ایم
من وتو عطش را می شناسیم
چرا که در قفس آزادی را آرزو کرده ایم.


چشم وچشمه ها خشکند
روشنی ها محو در تاریکی دلتنگ
همچنان که نامها در ننگ
هر چه پیرامون ما غرق تباهی شد
آه باران!
ای امید جان بیداران بر پلیدی ها
که ما عمریست در گرداب آن غرقیم
آیا چیره خواهی شد؟؟؟

از سر کوی تو با دیده ی تر خواهم رفت
درد من کشته ی شمشیر بلا می داند چهره آلوده به خوناب جگر خواهم رفت
سوز من سوخته ی داغ جفا می داند تا نظر میکنی از پیش نظر خواهم رفت
مسکنم ساکن سحرای فنا میداند گر نرفتم ز درت شام سحر خواهم رفت
همه کس حال من بی سر و پا می داند نه که اینبار سحر بار دگر خواهم رفت
خاک بازم همه کس طور مرا میداند. نیست باز آمدنم باز اگر خواهم رفت
چند در کوی تو با خاک برابر باشم
چند پامال جفای تو ستمگر باشم
چند پیش تو به قدر از همه کمتر باشم
از تو چند ای بت بدکیش مکدر باشم
می روم...
می روم تا به سجود بت دیگر باشم
باز اگر پیش توسجده کنم کافر باشم.


ای رفیق.
ای رفیق ...دیگر پر پرواز ندارم
ولی
دلی دارم وحسرت درنا ها....
...When you are not here
برف نو برف نو
سلام سلام
بنشین خوش نشسته ای بر بام .
پاکی آوردی ......ای امید سپیدی همه آلودگییست این ایار .
راه شومیست ...می زند مطرب
تلخ واریست ...می چکد در جام
اشک واریست... می کشد لبخند
ننگ واریست... می تراشد نام
شنبه چون جمعه پاک چون پیراک نقش همرنگ می زند در سال .
مرغ شادی به دامگاه آمد
به زمانی که برگسیخته دام
ره به هموار جای دشت افتاد
ای دریغا که بر نیاید گام
تشنه آنجا به خاک مرگ نشست
که آتش از آب می کند پیغام
گام ما حاصل آن زمان آمد
که طمع برگرفته ایم از کام
خام سوزیم...... الغرض
بدرود....
تو فرود آی برف تازه سر ما .
مدتهاست...
که بدون تو جایی نمیروم ...
تو را با خود به ساده ترین مخفیگاه های ممکن میبرم .تو را در شادییم مخفی میکنم
مثل یک نامه ی عاشقانه
نامه ی عاشقانه در روز روشن !!
شادی پر ارزش ترین وکم ارزش ترین ماده در دنیاست -
تنها کودکان آنرا می بینند.
کودکان - قدیس ها و سگهای ولگرد وتو- توشادی را...
...در حین پروازش به دام می اندازی
وبعد در همان لحظه آزادش می کنی!
که کاری جز این نمیتوان با آن کرد.
و تو می خندی
وتو در برابر این شکوه که اهدا شده
شکوهی که دریافت شده می خندی!
حظ وفیض - همیشه
با قیمتی گزاف بدست می آید.
شادی بی نهایت تنها با شهامتی بی نهایت بدست می آید.
من شهامت تو را در خنده ات می شنیدم
عشقی چنان قوی در زندگی که حتی ...
زندگی هم نمیتوانست آنرا تیره کند.
آری ای عشق من در شهامت تو مانده ام.
من در اینکه با تو شادند مانده ام.
من در قیمت گزاف تو مانده ام.
من در ابتدای تو به بی نهایت ونمی دانم میگویند...
با نهایت تو به ابتدا رسید ام...
ولی ای عشق همه باید تو را شادی ببینند یا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
---------------------------------------


صدای سنگین سکوت ..
در ذهن خسته ام میشکند
از خویش دور افتاده ام لیک
چراغی در دوردست وجودم
سو سو میزند.
کسی فریاد میزند
با صدای بی صدا...
آری این صدای سکوت است که میشنوی!
من که میدانم شبی عمرم به پایان میرسد.
نوبت خاموشی من سهل و آسان میرسد.
من که میدانم که تا سرگرم بزم ومستی ام
مرگ ویرانگر چه بیرحم وشتابان میرسد.
پس چرا عاشق نباشم.........پس چرا عاشق نباشم؟
من که میدانم به دنیا اعتباری نیست نیست
بین مرگ وآدمی قول وقراری نیست نیست
من که میدانم عجل نا خوانده بیدادگر
سر زده می اید و راه فراری نیست نیست
؟ آخر چرا؟......پس چرا عاشق نباشم....؟
افتاد
آن سان که برگ
- آن اتفاق زرد -
می افتد....
افتاد
آن سان که مرگ
- آن اتفاق زرد -
می افتد....
اما ..
او سبز بود وگرم که
افتاد...!!!
اما او سبز بود و گرم که
افتاد....


ای طبیب خسته ای روی زبان من ببین
که این دم ودود سینه ام بار دل است بر زبان
گر چه شب استخوان من کرد زمهر . گرم و رفت
همچو تبم نمی رود آتش مهر از استخوان
هر که دارد زشما مرغ اسیری به قفس
برده در باغ و به یاد منش آزاد کنید
اگر از جور شما شد خانه موری ویران
این مهال است خانه خویش آباد کنید
... Yo no soy aguel
Que tu te imaginabas
... Yo no soy aguel
Que el mundo te ofericio
En el que tu
Ciegamente confinbas
Bi hombre de tus suenos
. eso no soy yo
... Sialgunavaz
mirandote a los ojos
yo te rogus
. un trozo de ilusion
... Te jurohoy
. no quise halerte dano
... Y si fallado en algo
Te pido pendon
Porque se que te he enganado
Poro estar aguia tu lodo
Cuantas cosas una vezte promenti
pero es que tequiero tanto
Tu no te imaginas cuanto
... Y de eso si oue nunca te menti
. Y de eso si oue nunca te menti


زندگی شاید یک خیابان دراز است که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد
زندگی شاید ریسمانیست
که مردی با آن خود را از شاخه ای می آویزد
زندگی شاید طفلی ست که از مدرسه برمیگرددزندگی شاید آن لحظه ی مسدودی ست
که نگاه من . در نی نی چشمان تو
خود را ویران می سازد
.ودر این حسی است که آن را با ادراک ماه
ـ و با دریافت ظلم خواهم آمیخت
.آه
.....سهم من این است
.سهم من این است
.....سهم من آسمانی است که آویختن پرده ای
...آن را از من
می گ ی ر د.



